بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی میکند که همه چیز را میداند. اسم این موجود "اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایهمان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ايستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد. پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس خانه نیست. پرسید خونریزی داری؟ جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جایخی میرسد؟
گفتم که، می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم. سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟ عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که به نه سالگي رسيدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد ...
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم. به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت: لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود متاسفانه یک ماه پیش از دنيا رفت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ...
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...
چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟
بياييد از عشق صحبت كنيم
تمام عبادات ما عادت است
به بيعادتي كاش عادت كنيم
چه اشكال دارد پس از هر نماز
دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟
به هنگام نيّت براي نماز
به آلالهها قصد قربت كنيم
چه اشكال دارد كه در هر قنوت
دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟
چه اشكال دارد در آيينهها
جمال خدا را زيارت كنيم؟
مگر موج دريا ز دريا جداست
چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟
پراكندگي حاصل كثرت است
بياييد تمرين وحدت كنيم
«وجود» تو چون عين «ماهيت» است
چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟
اگر عشق خود علت اصلي است
چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟
بيا جيب احساس و انديشه را
پر از نقل مهر و محبت كنيم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از كيمياي سعادت كنيم
بياييد تا عينِ عين القضات
ميان دل و دين قضاوت كنيم
اگر سنت اوست نوآوري
نگاهي هم از نو به سنت كنيم
مگو كهنه شد رسم عهد الست
بياييد تجديد بيعت كنيم
برادر چه شد رسم اخوانيه؟
بيا ياد عهد اخوت كنيم
بگو قافيه سست يا نادرست
همين بس كه ما ساده صحبت كنيم
خدايا دلي آفتابي بده
كه از باغ گلها حمايت كنيم
رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:
«بيا عاشقي را رعايت كنيم»
قيصر امين پور
آلفردو به آرایشگاه محلشان رفت و طبق معمول با آگوستینو به بحث همیشگی دوباره وجود خداوند پرداخت.بحث تا جایی پیش رفت که مرد آرایشگر روزنامه را باز کرد و خبری را که نوشته بود،"سالی چند میلیون نفر از گرسنگی می میرند" به دوستش نشان داد و گفت :"حالا چی می گی آلفردو؟ اگه خداوند وجود داره چرا این مردم بی گناه باید بمیرند؟"
آلفردو هر چه فکر کرد پاسخش را نیافت ، سکوت کرد تا آگوستینو- که احساس پیروزی می کرد- شروع به اصلاح موهایش بکند. در همین حال آلفردو پیرمرد ولگردی را در گوشه پیاده رو دید با مو و سبیل بلند که پیدا بود سالهاست به آرایشگاه نرفته. در همین حال فکری کرد و بلافاصله گفت:"به نظر من هیچ آرایشگری در دنیا وجود نداره!" . آگوستینو با تعجب گفت:"منظورت چیه رفیق؟" و آلفردو پیرمرد ژنده پوش را نشان داد و گفت:"اگر آرایشگری وجود داشت،این مرد نباید با چنین مو و ریش بلندی در خیابانها راه می رفت..."
آرایشگر خندید و به دوست قدیمی اش گفت:"این چه حرفیه دوست من...وقتی آن مرد خودش به سراغ من نمی یاد، نمی توانی بگویی من وجود ندارم..."
در همین حال آلفردو خندید و گفت:"احسنت دوست من " سپس خبر روزنامه را به آگوستینو نشان داد و اضافه کرد:"من هم درباره خدا همین را می گویم،وقتی ما آدمها او را فراموش کرده ایم،آیا اگر بلایی سرمان بیاید باید منکر او شویم؟"
سلام ماه رمضون!
اومدم ازت خداحافظی کنم!
چقدر زود اومدی و چقدر زود رفتی!
کاش میشد بیشتر میموندی تا روزایی رو که ازت استفاده نکردیم رو جبران کنیم ! ولی حیف که نمیشه.....
نمیدونستیم که انقدر زمان زود میگذره و یک روزی از همین روزا موقع خداحافظی کردن با تو میشه!!!
قدرتو ندونستیم!!! چه کارایی که میتونستیم در ماه رمضون بکنیم!!! میتونستیم بریم تو آغوش خدا و دیگه آغوششو ول نکنیم ...
ولی بازم ممنونیم! ممنونیم که اومدی! حداقل یاد آوری کردی که خدا بالای سر ماست و همیشه مراقبمونه و مراقب اعمالمون هست!
بازم ممنونیم که با خدا آشتیمون دادی ! ممنونیم!
خدایا شکرت که لا اقل از آدمایی نیستیم که هیچ کاری تو این ماه رمضون انجام ندادن ! خدا رو شکر که تو این ماه شیطون نتونست گولمون بزنه ... خدا رو شکر که تو این ماه بیشتریامون لج شیطون رو درآوردیم... خدا رو شکر...
ماه رمضون قدرتو ندونستیم .... قدرتو ندونستیم..... قدرتو ندونستیمممم...
خدایا کمک کن سال دیگه زنده باشیم دوباره ماه رمضونو ببینیم و این دفعه جبران کنیم.... خدایا خودت کمک کن بتونیم سال دیگه جبران کنیم....
دعای وداع با ماه مبارک رمضان
ماه مبارک رمضان حقیقت و باطنى دارد که این حقیقت
در قیامت ظهور مىکند. رمضان را امام سجاد(ع) عید اولیاء الله مىداند،
پایان این ماه بزرگ و پرخیر و برکت برای کسانی که ارزشهای آن را درک کرده
اند، غم انگیز بوده و در روزها و ساعات پایانی تلاش می کنند بهترین و
بیشترین بهره را از زمان باقیمانده کسب و برای فرصتهای از دست رفته متأثر
هستند .
شیخ صدوق برای وداع ماه مبارک رمضان دعائی ذکر کرده که میگوید:
ابو بصیر از امام صادق (ع) روایت کرده که حضرت فرمود در وداع ماه مبارک رمضان بگوئید:
« اللهم انک قلت فی کتابک المنزل علی نبیک المرسل و قولک الحق شهر رمضان
الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان، و هذا شهر
رمضان قد انصرم فاسالک بوجهک الکریم، و کلماتک التامات ان کان بقی علی ذنب
لم تغفره و ترید ان تحاسبنی به او تعذبنی علیه او تقایسنی به ان یطلع فجر
هذه اللیلة، او ینصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لی یا ارحم الراحمین»
بار پروردگارا تو خود گفتی در کتاب مقدس که بر نبی مرسلت نازل فرمودهای و قول تو حق است که ماه رمضان که در او قرآن نازل شده و مایه هدایت و رستگاری مردم و دلائل آشکار از هدایت و وسیله تشخیص حق از باطل میباشد،
اینک ماه رمضان به پایان رسید و فیوضاتش تا سال آینده از ما قطع شد پس
تقاضا مینمایم از تو به آبروی گرامیت و کلمات تام و تمامت، اینکه اگر بر
من گناهی باقی مانده ( و پاک نشدم ) که هنوز آن گناهم را نیامرزیدی، و
اراده حسابرسی او را داری، یا میخواهی به آن گناه باقیمانده عذابم کنی و
یا به اندازه گناهم عقوبت نمائی، تا اینکه طلوع کند فجر این شب، یا پایان
پذیرد این ماه مبارک، مگر آنکه آن گناهانم را بیامرزی و از تقصیرم در
گذری، ای مهربانترین مهربانان.
عیدتونم مبارک باشه!!!
التماس دعا!!!
منبع این مطلب : http://shahidekeshavarz.persianblog.ir
جاتون خالی تو این ایام مشهد بودیم! یک دفعه آقا امام رضا مارو طالبید و ما هم رفتیم!!!
خیلی خیلی خوب بود!!!! برای همتون دعا کردم!!! برای روز ضربت خوردن امام علی و شهادت این امام بزرگوار هم اونجا بودیم!!! جاتون خالی! خیلی خوب بود! خیلی!![]()
ببخشید که قبلش بهتون خبر ندادم !!! ![]()
از این به بعد هر جا خواستم برم حتما بهتون خبر میدم!![]()
خیلی دوست داشتم برای شهادت حضرت علی یه مطلبی میذاشتم تو وبلاگ الان میذارم!
یا علی یا علی یا علی
بر فرقش کی اثر می کرد شمشیر!؟
گمانم ابن ملجم یا علی گفت!
نفرین بر دستهایی که تیغ بر فرق
عدالت زد! نفرین بر دست هایی که ماه
را دو نیم کرد! گمانم این «شق القمر»
شیطان بود!
آه، علی جان!
روزی که قرار بود به زمین بیایی، کعبه
از میان شکافت! و نخستین میزبانت در
زمین شد!، و تو در همان پلک اول، بوی
خدا گرفتی!.
حالا که شصت و سه سال از آن روز
میگذرد و تو مسافر آسمان هستی،
تقدیر این است که این بار تو با فرق
شکافته، از «محراب نماز» به ملاقات
خدا بروی.
قرآن به جز وصف علی آیه ندارد، اسلام به جز حب علی پایه ندارد، گفتم بروم سایه لطفش بنشینم ،
دیدم كه علی نور بود، سایه ندارد...!
***شهادت مولای متقیان ، امیر مومنان ، علی عالی اعلی، اولین شهید محراب تسلیت باد ***
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلـح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .
حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اندو اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباش تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هایش را به آدمی بخشید و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنیا تنها یک کلمه را برگزیده ام و همه جمله هایم را با همان یک کلمه می سازم.با همان یک کلمه حرف می زنم،شعر می گویم و می نویسم.آن یک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتیاجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هیچ قیدی هم ندارد.آن یک کلمه خودش همه چیز است.
و من با همان یک کلمه است که می بینم و راه می روم و نفس می کشم.با همان یک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن یک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غریب و تنها.این کلمه همه دارایی من است و اگر روزی شیطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقیر می شوم که خواهم مُرد.
من با همین کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهایشان را برای من تکان می دهند.این کلمه را به گنجشک ها که می گویم،در آسمان حیاطمان جشن می گیرندو با هم ترانه می خوانند.به نسیم می گویم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و میگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گویم،چنان خوشحال می شوند که یک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
این کلمه،این کلمه عزیز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چیز است. اما به آدم ها که می گویم ...
بگذریم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نیستم.من توی این شهر غریبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است
به پر و پای فرشتهو انسان پیچید خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به كارش نمیآید. آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حركت كند. میترسید راه برود. میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد كه دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ....او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفشدوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمیشناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او در همان یك روز زندگی كرد، اما فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زیسته بود!
عرفان نظر آهاری- چلچراغ
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را درآن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟
چرا ما این کارارو میکنیم که آقا نیاد؟!
چرا دروغ میگیم؟ چرا ظلم میکنیم ؟ چرا گناه میکنیم؟!!!....
دوباره با استرس رفتم تو خیابون . دوباره چند نفرو دیدم که داشتن با هم دعوا میکردن ، چاقو میزدن به هم . خون میریختن . دوباره یکی داشت کیف یک دختر جوونی رو میدزدید . دوباره یکی داشت دروغ میگفت . یکی داشت کتک میزد. یکی اذیت میکرد . یکی آزار میداد ...دوباره ..... دوباره خواستم داد بزنم بگم بابا خدا اینجاستا! بگم بابا ! ملت! خدا داره نیگاتون میکنه هااااااااا! نمیگم خودم گناه کار نیستم! نمیگم خودم پاکه پاکم ولی .....ولی میترسم از خدا میترسم از نیومدن امام زماننننن میترسم ....
دوباره گریه کردم . دوباره یاد آقا افتادم یاد مهدی . دوباره دلم براش سوختتتت دوباره توبه کردم دوباره دعا کردم دوباره دعا کردم دوباره گفتم : خداااااااا چرا اینقدر تنهایی؟ یهو یکیو دیدم که کنار خیابون یه کارتون انداخته بود نماز میخوند دعا میکرد گریه میکرد...فهمیدم که خدا اونقدر ها هم تنها نیست ولی چرا هست ..... نه نیستتتت .......یعنی چراا........نه...... نمیدونممممم!
دوست دارم برم تو کوه ، تو جنگل ، تو سبزه زار . تو بیابون . ولی اینجارو نمیخوام!!!
راستی چرا اقا نمیا ؟ نه ! چرا بیاد !!!؟ یه کمی دقت
روایت از امام صادق(ع) : به زیادی نماز و روزه ی مردم فریب نخورید. زیرا چه بسا انسان به نماز و روزه عادت کند تا جایی که اگر ترک کند به هراس افتد.
آنها را به راستگویی و امانتداری امتحان کنید.
امام زمان وقتی که می خواهد یارانش را انتخاب کند، در میان نمازگزارانی می گردد که راستگو و امانتدار هستند. نه در میان همه ی نمازگزاران؛ پس ویلٌ للمصلین چه معنایی می دهد؟؟!
صدق یعنی صافی؛ یعنی اطمینان داری که هر حرفی زد، به نفع تو است.حالا جامعه ما با صدق و راستی و معنویت و منطق در همه ارکان چقدر اشناست ؟ کافیه برای ظهور ؟ مطمئن نیستم
روایت از پیامبر اکرم (ص) : آیا می خواهید شما را به بهترین اخلاق دنیا و آخرت آشنا کنم؟
1. از کسی که به تو ظلم کرده است، بگذری.
2. کسی که با تو قطع ارتباط کرده است، تو با او ارتباط برقرار کنی.
3. به کسی که به تو بدی کرده است، خوبی کنی.
4. به کسی که در موقع نیازت به تو کمک نکرده است، موقعی که نیاز دارد کمک کنی
در جامعه ما این رفتار واقعا جا افتاده ؟ اینجوری نیستیم بخدا
برای ارتباط با امام جامعه ما شرایط لازمو داره ؟ ببینید
ذات بشر از آلودگی جسمی بیزار است. این حالت در فطرت انسان نهفته است. دو اتاق را در نظر بگیرید: یکی اتاقی که در آن بهترین و چشمگیرترین غذاها را گذاشته اند، اما هیچ اندازه به نظافت در و دیوار آن رسیدگی نکرده اند و دیگری اتاقی معمولی با غذاهایی ساده و معمولی، ولی با نظافت خیلی خوب؛ میل ذاتی شما این است که به طرف اتاق دوم می روی.
کسانی که ادبیات مصرف را در جهان امروز حاکم کرده اند، معتقدند مردم بیشتر از اینکه نگاه کنند که داخل یک بسته چیست، به بسته بندی و ظاهر آن نگاه می کنند. در نتیجه میل به نظافت و پاکیزگی جسمی یک میل فطری است؛ آلودگی جسمی همیشه نفرت زاست.
- انسان ها ذاتاً حاضرند نجاست و کثیفی ظاهری را تحمل کنند اما به کثیفی روحی نزدیک نشوند. یعنی نسبت به ناپاکی روحی خیلی بیشتر اذیت می شوند. چون ناپاکی جسمی با مواد شوینده براحتی پاک می شود ولی ناپاکی روحی به این راحتی از بین نمی رود.
- مثال: در مقابل یک خوک دو منظره ایجاد کنید: یک منظره لجنزار و نجاسات و دیگری منظره ی خیلی تمیز و خوب؛ این خوک مستقیم به طرف لجن می رود !
نتیجه: برای انسان کثیف، کثیفی مطلوب است و برای انسان پاک، پاکی.
امام پاک است؛ چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی. آیه ی شریفه ی قرآن راجع به لمس کردن می فرماید: لا یمسّه الّا المطهرون: قرآن را لمس نمی کنند مگر کسانی که پاک باشند.
اینجا منظور از «یمسه»، فقط لمس کردن آیه نیست؛ اگر بود می فرمود مسح نکنید این را مگر با وضو. اما می فرماید قرآن را لمس نمی کنند مگر کسانی که پاک باشند.
امام قرآن ناطق است. کسی امام را حس نمی کند، لمس نمی کند مگر این که پاک باشد.
به میزانی که پاک باشی، می توانی با امام رابطه برقرار کنی. به میزان ناپاکی روحی و جسمی ات، از امام دورتر می شوی.
دلایل دوری از امام زمان(عج):
1. آلودگی روحی و جسمی.
2. عدم اطلاع از اینکه میزان پاکی ما چقدر در میزان نزدیکی ما مؤثر است!
آیه ی قرآن: یا ایها الذین آمنوا اتقواالله و کونوا مع الصادقین.
امام صادق(ع) می فرماید: صادقین ما هستیم.
اول ارتباطت با خدا را بر مبنای تقوا بگذار و بعد بیا و با امامت باش.
به هر میزانی که انسان ها خودشان را پاک کنند، ارتباطشان با امام و با این موجود سرتا پا پاکی و عظمت بیشتر می شود؛ گفتیم که امام آب است، زلال است.
عقب تر یا جلوتر از امام حرکت کردن. جامعه ما یاد گرفته ؟ می تونه امتحان پس بده ؟ اینو دیگه اصلا مطمئن نیستیم . یعنی یقین دارم نه
آنقدر دور از امام حرکت می کند که مسیر امام را گم می کند و امام از چشمش غائب می شود!
می گوید من کجا و علی کجا؟! من کجا و سلمان کجا؟! آنقدر دور می شود که فکر نمی کند بتواند از امامش پیروی کند.
جمله ی مشهوری که باید آنرا در زندگیتان مصداق قرار دهید و صدها میلیون تجربه در پشتش وجود دارد:
آقا امیرالمؤمنین در نهج البلاغه می فرماید:
نمی بینم افراط گری مگر اینکه به تفریط دچار شود.
علی(ع) با عین الله؛ چشم خداوند که از اول تا آخر خلقت را نگاه می کند، می گوید نمی بینم!
شک نکنید که افراط ها همیشه تفریط بدنبال دارد، یقین بدانید. ابراز محبت های افراطی، افراط در دوستی، روابط فامیلی، روابط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ...هر جا افرط دیدی، یقین بدان پشتش تفریط است.تفرقه ی جسمی، روحی و عاطفی شیعیان.تمرین صدق و راستی و ولایت پذیری و همدلی از اعمال شعبان است . تمرین دوری از عصیبت و تعصب و بازگشت به منطق و فرامین الهی . جامعه ما مردش هست ؟ خب یااااا علی
امام زمان(عج) در توقیعی خطاب به شیخ مفید فرمودند:
اگر شیعیان ما در وفا به عهدی که به گردن آن ها بود، یک دل و یک صدا بودند، هرگز یمن دیدار ما از آن ها به تاخیر نمی افتاد. ما را از آنان حبس نمی کند مگر آنچه از اعمال ناپسند آن ها به ما می رسد و ما از آنها چنین انتظاری را نداشتیم.
یک دل یعنی همانقدری که تو برای خودت اهمیت داری، برای بغل دستی و نفر جلویی و پشت سری هم اهمیت قائل باشی.
بعد از یک دل فرمودند یک صدا؛ اگر شیعیان یک دلی شان را اعلام می کردند: یا اهل العالم ! علیکم بالجماعات.
خودمونو درست کنیم بلکه تاثیر گذاشتیم رو یکی و تاخیر غیبت مهدی رو کمتر کردیم ...
یا حق


